امروز یکمی شوکه بودم و خسته، ترسیده بودم، چون که دیگه دارم بی حس میشم، نسبت به درد، لذت، نسبت به ارزش زنده موندن، نسبت به پولی که در میارم، نسبت به آدم های جدید زندگیم، این بیحسی کامل یک بیماریه، نمیدونم چطوری درمانش کنم، داشتم امشب به دوستم این رو میگفتم:
"خیلی خستم. من تقریبا چیزی ازم نمونده،
میدونی،
احساسات و عواطف،
من یک کالبد تو خالی شدم که یک ذره عصاره تو وجودش هست،
گاهی ته نشین میشه،
از همون استفاده میکنه،
برای کسی که میخواد.
خیلی زیاد خالیم."
امروز متوجه شدم آتنا بهم زنگ زده و من جواب ندادم، گرفتمش و اینبار اون جواب نداد، ببینم چی میشه و چیه داستان.
میدونید، خیلی وقت ها فکر میکنم میشه از اول شروع کرد، کلی فرصت میدم، وقت میذارم، انرژی و هزار چیز، ولی بعدش، ناامید میشم، چون چیزای بدی میبینم، فرصت میدم و باز میبینم اشتباه بوده از اول، یکی که بیاد بگه "دوستت دارم" یا بگه "عاشقتم" فقط بهش میگم "گُه نخور عزیزم"، هر چقدر بیشتر جلو میرم به وخیم بودن اوضاع بیشتر پی میبرم، نسبت به همه بی رحم و سنگ و بی قلب شدم و نسبت به استادم هنوز ضعیفم، هنوز زانو هام خم میشن، وسط قفسه سینه ام میسوزه، گلوم سفت میشه و یک بغضی مثل یک ماهی قرمز مُرده گیر میکنه اونجا، دیگه هیچکسی رو باور نمیکنم، اینطوری راحت ترم.
بعضیا هم خیلی جالبن، هر چی میشه شیرینی میخوان، ولی میدونی جواب من به اینا چیه؟ شما بفرمایید گُه بخورید، والا به خدا معنی داره؟ فارغ التحصیل میشی شیرینی میخوان، سرمایه گذاری میکنی شیرینی میخوان، سرکار جدید میری شیرینی میخوان، تو عن بخواه حسود بدبخت، چه قدمی تو موفقیتم برداشتی که الان توقع داری؟ جز انرژی منفی! دقیقا همینا لحظه شماری میکردن بدبختی آدم رو ببینن حالا الان شیرینی میخوان، کوفت زهر مار بخوری بدبخت فوضول، بمیر مفت خور، شیرینی؟ تو که نخورده داری میرینی همون رو تناول کن و دست از سر ما بردار.
امروز آفم و دارم میرم دانشگاه (رشته اصلیم نه، اون یکی، ارائه دارم، درباره دگرگونی ساختار ترجمه با دخالت هوش مصنوعی و...)، یک دفعه یه چیزی وسط آماده شدنم اومد تو ذهنم. دیدین بعضیا چقدر گُه میخورن؟
مثلا طرف متاهل هست و صدبار ریدی بهش ولی بازم میاد و دنبال کون توئه، یا به عبارتی تو کون توئه، یا مثلا از همه جا بلاکه ولی بازم میاد گُه خوری مضاعف، اصلا نه عزت نفسی و نه شخصیتی هیچی نداره! یا چه بدونم ازش کمکی خواسته بودی و هیچ غلطی نمیتونسته بکنه ولی باز هم گُه خوری که آره، بگو تا بگم چطوری میتونم کمکت کنم، چی میگی خاک بر سر بدبخت؟ تو اگر میتونستی کمکی بکنی باید به خودت و اون دودول ۲ سانتی و ۳۰ ثانیه انزالیت کمک میکردی، از خدا میخوام مرد های متاهلی که سر و گوششون میپره و یا دختر های جوان رو اغفال میکنن به بدترین نحو ممکن از روی زمین محو بشن و به درک واصل بشن، بابا آدم حالش بهم میخوره شماهارو میبینه، بمیرید، گم شید، دست از سر ما بردارید احمقا.
دوستان از دیشب باکس پیام هام سوراخ شد از اینکه آتنا کجاست و چیکار میکنه، توی بریک هستیم هر دو و مسیرمون فعلا جدا شده.
ماجرای دیشب هم طولانیه و باید دربارش بنویسم، الان سرکارم نمیتونم درست درمون تایپ کنم، حالا میام میگم.
و اینو هم بگم من وقتی هورنی هستم بعدش اصلا یادم نمیاد چی به چی بوده.
موقتا مینویسم چون به شدت حوصله ام سر رفته، یعنی یه چیزی میگم یه چیزی میشنوید.
روزمرگی من چیز خاصی نداره، ورزش و روتین های پوست و مو، مطالعه زبان، ترم اول ارشد به خوبی و خوشی تموم شد، یک سری خرید اساسی و سنگین انجام دادم و همه اینجورین که وای کاش طلا میگرفتی و غیره، آخه طلا به درد سگ میخوره وقتی خوشحالت نمیکنه، اندوزش به چه قیمتی وقتی حالت خوب نیست؟ واقعا خرج کردن منو خوشحال میکنه برعکس خیلی ها.
امروز دیدم ۳۰۹ پیام نخونده دارم اینجا، دونه دونه باز کردم و دیدم ۲۰۱ تاش حرف های خوبی بودن مابقی فحش بود و توهین و ناسزا و اینها.
درباره آتنا خیلی پرسیده شده بود، باید بگم ما هم از خر شیطون اومدیم پایین و تقریبا دو سه روز بعد از تولدم، برگشتیم پیش هم، اولش دوست عادی بودیم و توافق همین بود ولی دیگه نشد، کلا وقتی پیشروی میکنی محدود کردن خودت سخته، بعد دوباره دعوامون شد، دوباره برگشتیم، مجددا دعوا، باز بازگشت، مشکل تفاوت سنی هست که داریم فکر میکنم، یا روان نابود شدهی من، الان توی یک بریک هستیم به پیشنهاد خودم، اما من هر چقدر فکر میکنم میبینم واقعا به یک دختر توی زندگیم نیاز دارم که بهم تکیه کنه و مراقبش باشم و حرفام رو گوش کنه و انقدر بچه نباشه، یکی که در حد من باشه "که اون هست تا حدودی" ولی از حق نگذرم خیلی یاد گرفته و تغییر کرده "از نظر پختگی توی رابطه" ولی من هنوز مشکلاتی دارم، حوصله ناز کشیدن برای لجبازی هاش رو ندارم، میدونید چرا؟ چون خسته ام، چون زالو ها و حروم زاده های قبل از آتنا انرژیم رو تموم کردن و هیچی برای ایشون نمونده و بارها اینو بهش گفتم و قبول داره ولی چه فایده، حالا داستان نسازید که تا ولنتاین شد جدا شدید و غیره نخیر ما رابطمون فرق داره، گل و چیزای مورد علاقش و یک سری موارد دیگه رو با پیک ارسال کردم خونشون و طبق معمول مامانش نبود و چون اینو میدونستم راحت بودم در ارسال موارد که داستان نشه و اونم منو دعوت کرد برای یک روز مشخص در همین هفته ای که میخواد بیاد چون علایقم رو میدونه و نمیدونم بتونم برم یا نه، دیگه چون قوانین خاصی برای دوره های قهر/بریک داریم صحبت ادامه دار نشد و خیلی کوتاه در حد تشکر و ... بود ولی میدونم غصه زیادی رو متحمل میشه از این جدایی ها که تقصیر اون نیست و تقصیر منم نیست و تقصیر اون عوضی های مربوط به گذشتهی منه.
خبردار شدم توی دانشکدگان ما یک پسره رو کشتن، انقدر خستم، به خدا، کاش یکیم منو بکشه راحت بشم، استاکر که زیاد دارم در واقعیت و مجازی، حالا میام تعریف میکنم و داستان های بسیار جالبی در راه است.
درباره استادم پرسیده شده بود، اونم ماجرای ناتمامی داره که دیگه حوصله ندارم دربارش بگم و یا توضیحی بدم، داستانش هم نصفه موند و خیلی ها منتظر بودن ببینن چیشده، باز باید فکر کنم که بگم یا نه، از طرفی هم بعضی چیزارو باید رها کنی، به قول تایلر "بعضی از خواب های بد رو باید بذاری که تموم بشن"، با آتنا و خیلی های دیگه دربارش زیاد صحبت کردیم، I'm just moving on دیگه.
طبق آیین و رسوم هر سال اومدم بگم من هستم و به کوری چشم تمام حسودان و بخیلان دارم ادامه میدم، همه اونایی که تو این محیط اذیتم کردن و سوم آذر تنها روزی هست که حتی در صورت خاموش بودن وبلاگ، اعلام خواهد شد، به برکت وجود امثال من راه برای نوشتن شماها باز شده دیگه به هر حال، خوش به حالتون با داشتن من، حالا حالا باید زمان بگذره بدونید کی بودم و چی گفتم، اگرم این پست حاوی خودپسندی و غروره که خب هست که هست چیکارش کنم؟ واقعیته.
You know that I love you
میدونی که عاشقتم
But I'm still learning to love myself
ولی هنوز دارم یاد میگیرم که خودم رو دوست داشته باشم
ببین، نمیرسن آدم ها به اون حدی که بفهمن، آغوشی که نیاز دارن، تو بازو های سفت و گرم یک مرد نیست و یا روی سینه های نرم یک زن، لزوما روی پاهای پدر و روی بالش مادر هم نیست، یک دوست دختر خوشگل و یا دوست پسر پولدار هم نمیتونه فراهمش کنه، حتی بچه خودت بلد نیست، تهِ تهِ تهش، با بازو و دست ها و فشار ران های خودته، خودِ خودِ خودت، تک و تنها، من امروز تو چنین شرایطی پیداش کردم، یکدفعه غرق شدم و به فکر فرو رفتم، ممکنه شما آخر شب روی تخت خوابت پیداش کنی و یکی هم پشت میزش، موقعی که برای نجات زندگیش داره تلاش میکنه، خلاصه کلام اینکه، سخته آدم برای خودش زندگی کنه، من که خیلی دارم دست و پا میزنم، شما چطور؟
قصد داشتم قسمت ۲ رو بگم، (که میگم به زودی) ولی خب گفتم کمی تنوع و روزمرگی خوبه، امروز سه ساعت کامل شنا کردم، بعدش هم اریال یوگا تمرین کردم، در کنار بدن سازی، من چندتا چیز رو داشتم همیشه، یکیش TRX بود، یکیش این، مورد بعدی پیلاتس، گاهی شنا و دیگری رقص لاتین، مورد آخر رو دیگه نمیرم و به جاش اریال رو میرم.
چرا که تمام فنون و حرکات رو در 10 جلسه گفت و توقع داشت من همینطور ادامه بدم باهاش و هی حرکات تکراری، من از یکنواختی بدم میاد، امروز دوبار تدریس داشتم و یکی دیگه مونده، جمعه هام اصلا جمعه نیست.
رتبه ها اومد، آتنای من هم تقریبا نزدیک به همون چیزی شده بود که تخمین زده بودیم، ۲۱۹، خیلی خوشحال شدم و بهش افتخار میکنم، گیر داده که اولویت های اولش رو دانشگاه تهران بزنه و من میخوام بر اساس رشته بزنه، چون توی تجربی شاید اینطوری بهتر جواب میگیره.
ظریف و زنانه بودم، میگفتن چقدر شکننده ای، زمخت و سفت شدم، میگفتن مگه تو پسری، خنثی بودم، میگفتن تکلیفت رو مشخص کن، تو چی هستی؟ با مرد ها بودم، میگفتن دنبال تکیه گاهی و با زن ها بودم، میگفتن دنبال قدرتی و با کسی نبودم، میگفتن آدم به دور هستی، سالم نیستی، نمیخوای با کسی باشی؟
اما در نهایت من فهمیدم همونی هستم که دوست دارن باهاش باشن ولی میدونن که نمیشه، پس گیر میدن بهم و همونی هستم که باهام بودن ولی دیدن نشد، چون نمیشد که بشه و از سر حرص و یا ناامیدی، هنوز ول کن من نیستن، ولی یک چیزی رو نتونستم نبینم، من همونی ام که باید، درست مثل شما، درست مثل بقیه.
وقتی به وضوح درباره تابوها صحبت میکنم، اگر کسی لذت میبره، یعنی زندگی کرده و دیگه لبریز شده، همهی چسبِ چوب هاش خشک شدن، اما هنوز بخشی از وجودش که نیاز به تجربه های عجیب تا کثیف داشته و به هر نحوی هیچوقت نتونسته، بیداره، با خوندن من و امثال من آروم میشه، یک شبیه سازیِ لذت داره، تصور خودش به جای من، این افراد همونایی هستن که از هر کتاب، فیلم و سریالی لذت میبرن.
اما اونی که عصبانی میشه، کسیه که از تجربه نکردن ناراحته و میدونه هیچوقت نمیتونه هیجان حقیقی و یا حماقت های شیرین زندگی رو بچشه، میترسه و یا شرایطش نیست، چون اولویت های عادیش هنوز به دست نیومدن، چه برسه این دیوونگی ها، به قول خودش یک ازدواج خوب و یا کار لذت بخش نداره، توی یکنواختی و بی ذوقی غرقه، تک بُعدیه.
بالاخره نتایج ارشد اومد و دانشگاه تهران قبول شدم. به تمام هیتر هام و کسایی که اینجا بهم توهین میکردن و میگفتن کارت هیچی نمیشه و ... مرد های متاهل مزاحمی که ریجکتشون کردم و کونشون سوخته و گُه خوری منو میکنن میخوام بگم
suck my dick
شما هیچی نیستید و بنده هر روز بیشتر از دیروز میدرخشم و به کوری چشم شماها زنده ام.
افزوده به متن: امروز هم باشگاه بودم، پاره شدم به معنای واقعی، خیلی خسته ام، خیلی.
موی کوتاه خوبیش اینه که زود خشک میشه بعد از حموم رفتن، مسواک میزنم، این خط رو مینویسم، به قسمت های آلرژی دچار شده لوسیون میزنم، میرم و میام، ویتامین و منیزیم و چیزایی که باید رو مصرف میکنم، دور چشم میزنم و آب رسان، دهان شویه اکالیپتوس دهنم رو سوزوند، دئودورانت و در نهایت تونیک مو، الان برگشتم پشت سیستم، خیلی وقته میخوام بیام بگم ولی کلمات جمع نمیشد که بگم. ترسیدم به نوعی.
یک اتفاقی عجیبه داره برام میفته، نمیدونم چیکارش کنم، هنوز اون مرد درونم که گفتم هست، دوستش دارم و باورش کردم، ولی، جدیدا حالت تهوع میگیرم، از روابطی که در گذشته با مردها داشتم، منظورم حالت تهوع به معنای واقعی هست، وقتی همشون میان تو ذهنم، عملا میگم "اوق"، با صدای بلند، توی حلقم احساس انقباض و تمایل به استفراغ دارم، آب دهنم رو جمع میکنم و میگم "Jesus"، هی میگم من چطوری تونستم با فلان پسر میک لاو کنم، یا با یکی برم بیرون، دستشو بگیرم و بوسش کنم، چه مرگم بوده؟ مخصوصا میرم پیام های قدیمی با اکس هام رو میخونم، میگم اینا چیه، به خدا اینارو من نگفتم! عصبی میشم و پاکشون میکنم، یادمه وقتی یکی از دوستانی که آدم سالمی نبود و من به همین دلیل باهاش قطع ارتباط کردم مدام میومد و از دخترانگی و سکس هاش با مردها و پسر های مختلف میگفت، در نهایت کلافه شدم، و همون دلیل پرفشاری شد که خفه اش کنم و دیگه نخوام باهاش صحبت کنم.
یک خواب عجیب دیدم دیشب. ساعت ۳ یا ۳:۳۰ بود، بعد از تمرین و تدریس و چندین اپیزود سریال دیدن بیهوش شدم و چیزی نگذشت تا اینکه یکدفعه پریدم، حالا محتوای خواب رو میخوام بگم، اولا که شام سنگینی نداشتم، مثل همیشه دوش گرفته بودم و توی اتاق هم تنها بودم، یکمی عصبی هم بودم چون با آتنا یک بحث هایی داشتیم.
توی خواب، من در یک اتاق به شدت تاریک بودم، جلوی سیستم، صفحه لپ تاپ هم بسیار تاریک بود و به سختی میشد فیلم در حال پخش رو دید، انگار یک فیلم ترسناک بود که از دیدنش وحشت کرده بودم ولی اصرار به ادامه دیدنش داشتم، صدایی میومد و میگفت "نبین" و من باز ادامه میدادم، انگار فیلم به یک نقطه بسیار ترسناک رسید، به حدی که یک دست از روی زمین خزیده بود و همزمان پای راستم رو میکشید و من از ترس داشتم آب میشدم.
صحنه های فیلم صورت یک شخص بود که پر از کلمه های نامفهوم سیاهِ ریز شده بود و چشم هاش داشتن در میومدن و خیلی وحشت کرده بود خودش هم، چشم هام روی اون صحنه قفل بودن، نمیشد نفس بکشم، درست در همون لحظه، دوتا دست سفت و گرم شونه هام رو گرفت و محکم به عقب کشید و داد زد که "مگه نمیگم نبین"، اون حس سقوط و خلاء و خفگی، دردی مثل شکستن گردن و یکدفعه پیدا شدم و نفسم بالا اومد.
به شدت بی حال بودم، بدن درد عجیبی داشتم، واقعا میگم، سر شب خوشحال بودم که بالاخره یک روز بعد از باشگاه بدن درد ندارم و اون لحظه، همه جام درد میکرد، از اون لمسی که توی خواب حس کردم، هنوز شونه هام گرم بودن، به قدری که دست زدم بهشون، اون فشار رو حس میکردم، و پای راستم...هنوز جای دستی که من رو از طرف لپ تاپ کشیده بود رو حس میکردم، یک خارش سطحی که انگار یکی بهت دست زده باشه، نمیدونم داستان چیه ولی واقعا یک تجربه طبیعی نبود.
خیلی وقت ها فکر میکنم این داستان های مربوط به اجنه واقعیه، یکی من رو طلسم کرده تا یک رابطه خوب نداشته باشم و توی افسردگی و غم باشم هر از چند گاهی، ممکنه بخندید و بهم بگید خرافاتی و یا اینکه اینهمه ادعای درس و غیره دارم اینا چیه که میگم، ولی واقعا این وضعیتی که دارم بهش جدی فکر میکنم یک مشکلی داره، از سال ۹۹ من یک روز خوش ندیدم.