من یادم نمیاد تو منو دیده باشی یا اینکه اینجا این کار رو کرده باشم. ولی چشم جعفر عزیز بفرمایید اینم یک نود هنری خدمت شما. مهم دیدنِ پوستِ تن هست بقیه اش دیگه حواشیه، پسورد نذاشتم بقیه هم که مثل شما هستن و بی تاب دیدن نود من مستفیض شن، باشد که این فاک چشم شما رو روشن کنه.
۱. هر دو کلمه ای که مینویسن، یه دونه ":دی" میذارن.
۲. برای اینکه بگن دارن میخندن، مینویسن "خخخخخخ"
۳. "بذارم" رو مینویسن "بزارم"، یا وقتی پست میذارن، بعدش نمیرن بخونن اشتباهات تایپی و املایی رو درست کنن.
۴. از افرادی که دربارشون نوشتن تحت عنوان الف ب ج د یاد میکنن، یا اسم های عجیب میذارن، هندوانه، کدو، خیار و امثالهم.
۵. روزمرگی های به شدت تکراری و یکنواخت دارن و عملا وبلاگشون هیچ چیز جدیدی نداره، خسته کننده.
۶. عرزشی و طرفدار تباهی و خایه مال.
۷. دائما توی تک تک پست ها در حال ناله.
۸. کصخل. نمیفهمی چی نوشته یا خودش رو زده به احمقی.
۹. دنبال مخ زنی به روش و حالات بسیار کرینج.
۱۰. احساس عقل کلی و نظر کارشناسی درباره زندگی، سیاست، روابط در حالی که هیچی بارشون نیست، آخه تو کی باشی انقدر گُه میخوری از پشت گوشی اونم تو این محیط تخمی نظر میدی.
۱۱. پست های خیلی طولانی یا پست های خیلی کوتاه بی محتوا مینویسن.
۱۲. وبلاگشون آراسته و مرتب نیست.
۱۳. به صورت کتابی مینویسن، "آمده ام، گفتند، نشسته اید"، اینجوری.
۱۴. تعامل با مخاطب صفر، فکر کردی چه خری هستی؟ جمع کن بابا.
۱۵. توهم توطئه و داشتن دشمن فرضی، اینکه مثلا فکر کردن خیلی مهمن وقتی انقدر سانسور شده و مخفیانه مینویسن، کدگذاری شده در واقع.
۱۶. خارج نشین های مرفه بی درد دو هزاری.
۱۷. مذهبیِ افراطیِ آخوند پرست.
۱۸. هموفوبیک.
۱۹. دیر به دیر آپدیت میکنن.
۲۰. کصخلای کتاب و گیم و کوهنوردی.
امروز که دوباره صبح رو دارم میبینم، هنوز تو شوکم چطوری دیشب گذشت. ادامه مطلب ...
چند لحظه بود که اینجا کار نمیکرد، واقعا ناامید بودم که نمیتونم حرف بزنم دو کلمه، بعد دیدم باز شد، خاک برسرشون با این سرویس تخمی. نمیدونم اینو پاک میکنم یا نه، اما کسایی که منو میخونن میدونن که غالباً چنین پست هایی نمینویسم، اما وقتی مینویسم اصلا حالم خوش نیست. ادامه مطلب ...
خوب باش و خوب بمون که هر تبر و زخمی، ریشهی پینه بسته ای برای تازیانه های آیندهست.
عقل نداری راحتی ادامه مطلب ...
ورزش سنگین خیلی وقتها باعث تناسب اندام نیست و افزایش حجم رو به همراه داره، شلوار هام اندازم نیست و تقریبا روانی شدم، در حالی که این لباس ها مربوط به چند ماه پیشه و هر چند وقت یکبار کلی ضرر از جهت لباس دارم. شلوار رو نمیتونم بالا بکشم و کت و پالتو ها بازو هام رو به درد میارن، از نظر آقایون این قضیه سکسی به نظر میرسه که شلوار زیر باسن گیر میکنه ولی از نظر من عذاب آوره چون هم لباس مورد علاقه رو نمیشه پوشید و هم باید هزینه مجدد کرد برای سایز بزرگتر. از طرفی هم شرایط کاهش حجم و وزن ندارم چون تنها راه فوری من fasting هست که اینم اذیتم میکنه.
از جام بلند شدم، نشست، پیشونیش رو بوسیدم. رفتم به اتاقم، در رو نیمه باز گذاشتم. روی تخت نشستم و منتظر شدم و وقتی چند لحظه بعد، اون راهروی تاریک رو چهار دست و پا طی کرده بود و نور قرمز و نارنجی، راهنماییش کرده بودن که کجا باید بیاد، سرش رو روی پام گذاشت و موهاش رو نوازش کردم و همزمان، جمعش کردم و بالا بستم، وقتی به چشم هام نگاه میکرد، یاد Massive Attack افتادم که میگفت:
Her eyes
She's on the dark side
Neutralize
لب هاش رو بوسیدم، مثل اولین بار، مثل آخرین بار، برای جبران تمام بوسه هایی که به خاطر آدم های اشتباه توی گذشته ام هدر رفته بود، بدنش رو بالا کشیدم و روی پاهام نشست، با چشم های خیس و در عین حال، یک ذوق زدگی که تازه داشت جون میگرفت، زمزمه کرد که "من رو ببخش" و من با لبخند بهش گفتم "خفه شو"، بغلش کردم و روی پوست گردنش، نفس کشیدم، برای تمام هوایی که با فکر کردن به تصمیمات غلط و احمقانه ام به زجر دادن دوتامون آلوده شده بود، زبونش رو بین دندون هام نگه داشت و تلاشی برای نجات دادن خودش نمیکرد، در مخمصه بود و من آزاد، توی اون گرفتاری می چرخیدم و دنبال راه حل بودم، چیزی که هیچوقت پیدا نکردم.
خیلی میخوام بنویسم ولی پلک هام نمیذارن و این باعث ناراحتیم میشه.
آلبوم با این عنوان پست از لوئیس تاملینسون طوری هست که تمام ترک هاش بی نظیره و نمیتونم دست از شنیدنش بردارم.
I am an addict
when it comes to underrated artists
من همونم که درمورد مسخواقعیت پیام داد، خوندم پستتو همون روز بعد چیزایی که گفتی رو به کار گرفتم
تاحالا دقت نکرده بودم به اینکه یه چیز ریتمیک یا لوپ مانند یا هرچی که توش غرق شم حالمو بدتر میکنه (چون مال من دائمیه و از این حالت بیرون نمیام نمیتونم بگم تریگر، ولی اوقاتی هست که خیلی خیلی بدتر میشه)
توی وبلاگم با چیزای جالبی مواجه میشم معمولا، که این یکی از اونهاست. افرادی با هویت واقعی خودشون انتقاد و توهین دارن و اعلام میکنن که مثلا ما از این نوع وب ها و نویسنده ها و مطالب بیزاریم و دقیقا همون افراد با هویت غیر واقعی و ساختگی، بسیار مهربانانه و مشتاق دنبال رمز پست ها هستن و میخونن و بازخورد های متفاوت و عجیبی در مقایسه با چیزایی که قبلا گفتن میگن. به مواردی چون نحوه نوشتن، زمان بندی پیام ها، آدرس ایمیل های ذخیره شده و آیپی توجهی ندارن که من دارم میبینم و متوجه میشم کی به کیه حتی اگر تلاشی نکنم. من که مشکلی ندارم ولی یک پیام دارم برای این دسته افراد و اون اینه که اینجا اونقدرا هم جدی نیست ولی کلا یکبار زنده ای، با افتخار خودت باش.
چه برفی میاد باز. یک مشکلی که دارم با این دورهمی های مثلا goodbye party هست... ادامه مطلب ...
امشب متوجه شدم هیچ حریم خصوصی ندارم و این بدیهی هست چرا که همه چیز در اینجا عمومی شده، ضمناً روز خوبی نداشتم. ادامه مطلب ...
یک سری چیز ها پیش میاد و واقعا طنزه، من وقتی اینهارو تجربه میکنم خنده ام بند نمیاد، کلا سخته برام کنترل خنده. دیدم افراد از خاطرات خنده دار میگن از کاراشون، منم گفتم اینجا بنویسم:
یک. سرکار بودم که همکارم به یک آقایی گفت: "آقای کاملی، شما مدارکتون ناقصه." ادامه مطلب ...
سلام محیا معنی این جمله توی پست ثابت چیه؟ ترجمشو میخوام بدونم مرسی :-* و اینکه از کدوم شاعر/نویسندست؟ ادامه مطلب ...
امروز توی صفحه اول و وبلاگ های بروز، یکی گفته بود بهش آهنگ خوب معرفی کنیم چون ۷۰۰ تا آهنگش رو حذف کرده، بعد من رفتم براش این کامنت رو بذارم که همون لحظه سریع وبلاگش پسورد دار شد. اصلا موندم، قشنگ با صدای بلند گفتم: "وا". میذارم برای کسانی که دنبال آهنگ هستن، متن کامنت به شرح زیر:
الان بیشتر آهنگ ها رو اگر توی گوگل سرچ کنی و کلمه "طرفداری" رو جلوش بذاری بهش دسترسی داری، چون مردم میان و توی این سایت آپلودش میکنن، یک رسانه ورزشی هست ولی هر چیزی توش پیدا میشه. حتی میشه اسم خواننده هارو زد و بعد طرفداری رو نوشت، بعضی ها کل آلبوم یک آرتیست رو اونجا میذارن، فیلتر هم نیست. گاهی وقت ها افراد آهنگ هارو با متن و ترجمه هم میذارن. من که خودم الان کلا از اونجا میشنوم. زمانی هم هست که اجرای لایو هم میذارن.
داشتم اینو میدیدم، Mind If I Stay از Kadebostany
https://www.tarafdari.com/node/1189316
امروز عصر باشگاه دارم. معمولا از چند ساعت قبلش توی خونه بدنم رو گرم میکنم یکم، توصیه میکنم شما هم اگر ورزشی غیر بدن سازی دارید این کار رو بکنید. اینها رو اینجا میذارم تا سال بعد بیام و ببینم چقدر پیشرفت کردم. دو حرکت "پل" و "بالانس" همیشه برای من جالب بودن چون از اولین حرکت هایی بودن که قفلشون برام باز شد. توی بدن سازی شما به دلیل فشار و انقباض، طول عضلات رو کم می کنید و انعطاف خیلی میاد پایین. منم وقتی فیلدم رو تغییر دادم این اتفاق برام افتاد. سه ماه اول ژیمناستیک با درد غیر قابل کنترل همراه بود و بعد تدریجی رفع شد. یادمه یکی توی اینجا میگفت که ورزش باعث پیری زودرس میشه چون حینش داری عصب ها و عضلات رو تحت استرس دائمی میذاری و فرسوده میشن، والا چی بگم، من که قبول ندارم، نظر شما چیه؟
امشب یکی از دوستان این پیام رو گذاشته با توجه به تجربه مشابه با من:
کلمه مسخ واقعیت رو دیدم و پریدم تو باکس!!!! باورم نمیشه یکی که تجربش کرده...
ادامه مطلب ...گاهی وقت ها وبلاگ هایی رو میبینم که روزمرگی های بسیار عادی و آروم دارن، دغدغه هایی در حد انتخاب کردن رنگ لباس، کاغذ دیواری اتاق، رستوران رفتن یا نرفتن، بعد میگم اینا هم زندگی میکنن منم همینطور و شما هم همینطور، یعنی جهان در آشوب باشه این قبیل افراد دنبال شمع روشن کردن و مدیتیشن هستن، البته خوبه ها، این حجم بیخیالی، قصدم زیر سوال بردن و توهین نیست، صرفا دارم تفاوت ها رو حس میکنم. بسیار خب، بریم برای ادامهی این ماجرا.
ادامه مطلب ...امروز جسمی خوب نیستم، ولی دلیل نمیشه ننویسم. درخواست ها بیشمار بود در این راستا که قسمت ۱۱ رو بذار و پایان داستان رو بگو چی هست. خب این رمان نیست، یک ماجرای واقعیه، تا جایی که بتونم جمعش میکنم و بهتون میگم. الان باید بگم که بخش های زیادی از این قضیه از ذهنم پاک شده و داره میشه "خوشبختانه" اما من دارم به مغزم فشار میارم تا یادم بیاد و بنویسم، قسمت ۱۰ برای خیلی وقت پیش بوده گویا.
میدونید، سناریوی من برای فراموش کردن درد، ساده انگاری و عادت به اونه، چون وقتی اینجوری بشه، دیگه بعد از مدتی تکراری و سپس نامرئی میشه، هیچکسی این کار رو نمیکنه ولی این روش من هست و اولش سخته، واقعا سخته ولی بعدش جوابه، چون دیگه هیچی از اون شخصی که نقطه ضعف شماست، اذیت کننده نخواهد بود. روی این موضوع هم چنین راهکاری پیاده شد توسط خودم، چیزی که خواهر و دوست و دشمن و روانپزشک بهم پیشنهاد نداد و خودم بهش رسیدم. میگن زمانی تو واقعا کسی رو بخشیدی، که با اسم اون شخص و نشانه ای ازش، دیگه تحریک احساسی نداشته باشی و من الان به این مرحله رسیدم.
ادامه مطلب ...
درود، احیانا شرکت پارسی کانادا نبود؟!
چنین فعالیت هایی برای یه شغل دولتی secret دردسر ساز نخواهد شد؟
همچنین کنجکاو شدم بدونم چیه!
ادامه مطلب ...
من تو رزومه نوشتن خیلی ضعیفم در حدی که آپشنایی که دارم رو از نظرم هیییچی نیست و یه چیز بیسیکه که تو اون حوزه ای که رزومه میدی قاعدتا باید بلد باشی تا بدی دیگه این طرز فکرمه و واقعا به فکرمم نمیرسه پرزنتش کنم، توی این رزومه نوشتنه نصیحتی نداری؟
یک فریم ورک و دیزاین قشنگ رو اول انتخاب کن، توی ورد هست. بعد میخوای رزومه ات فارسی باشه یا انگلیسی؟ چون اینا باهم خیلی فرق دارن. ما توی انگلیسی میتونیم بسط و گسترش بدیم و زیاد حرف بزنیم. مثلا این بخش توصیفی رزومه خودم (آپدیت 8 ماه پیش هست از یکی از تجارب فروش و شرح وظایفم) ولی توی فارسی نباید چیزی گفت اینطوری، فقط به موارد اصلی باید اشاره کرد.
گسترش توضیح توی فارسی سخته، تو باید کوچیک و مختصر مفید خودت و تجاربت رو معرفی کنی، توی جاب ویژن وقتی پروفایلت تکمیل باشه، میتونی به راحتی نسخه نهایی که خود سایت به کارفرما هم ارائه میده به صورت pdf دانلود کنی. حالا اینا به کنار، یک فرمت استاندارد به شدت ساده هست که به مثابه یک قالب میتونی پرش کنی. هم در فارسی و هم در انگلیسی اینجوری و به این ترتیب پر میشه که در ادامه مطلب گفتم...
ادامه مطلب ...سلام و درود
سوالم ازت اینه چجوری به این صورت تونستی شغلی مثل مدیر فروش یه جا رو کسب کنی و توصیت برای پیدا کردن شغل چیه؟
Laying down on your hideous sofa with your fatty stupid ass when you do not have the breath to move one inch and keep sending hateful messages to me while I am getting much better? Sorry for your misery, well I won't stop writing and you cannot bring me down

این ایام یک رفتار پرتکرار در بین تمامی افراد این بود که به گالری گوشیشون رفتن و مرور خاطرات انجام دادن چون چاره ای نداشتن، امشب من هم این کار رو کردم. در عین حال، درخواست هایی داشتم مبنی بر اینکه مثل قدیم تصویر بذارم توی پست هام، منم تصمیم گرفتم یک سری عکس هایی که دوست دارم رو بذارم و بگم دقیقا چه توضیحی براشون هست، اگر با استقبال مواجه بشه شاید وقت کنم بیشتر بذارم، ایده خوبیه، چون احساس نزدیک تری نسبت به خواننده هایی که دوستشون دارم خواهم داشت. قبلا یکی میگفت مگه اینستاگرام هست که میاین و عکس میذارین، واقعیت امر این هست که وقتی آپشن آپلود عکس وجود داره و از طرفی هم اینستاگرامی دیگه وجود نداره به لطف وضعیت اینترنت نمیفهمم فوضولی امثال شما سر چیه، آدم دلش میخواد میذاره. خب داشتم میگفتم، من عاشق عکس های سیاه و سفید هستم چون رنگ ها حواس آدم رو پرت نمیکنن و فرصت میکنی به اجزای تصاویر بیشتر دقت کنی.
عکس پروفایلم در اینجا بر اساس یک عکس واقعی از خودم طراحی شده، چندتا عکس ازم بود که اول قرار بود مسخره بازی باشه ولی بعدش من خودم خوشم اومد از نتایج. ترجیح دادم این رو نشون بدم:

دست های انسان ها بعد از چشم ها، به نظر من مهم ترین بخش وجودشون هستن، یک همکار داشتم که دائما دوست داشت از دست هامون عکس بگیره، اینو ازم گرفت، اینجا یادم هست درگیر بحث با یک مشتری هندی بودم که چونه میزد.

این عکس رو هم من از دست هاش گرفتم. معتاد قهوه بود. یک دستگاه اسپرسو ساز دستی داشت و صدای پمپ دستی این دستگاه شبیه به ناله مرغ های دریایی بود و صبح ها و ظهر ها و هر از چندگاهی میشنیدیم این صدا رو.

اینجا روی لباسم یک جمله اسپانیایی هست که میگه "عشق را هر جا میروی پخش کن"، یادمه اون روز با کسی که بیرون رفته بودم گفت چرا ایرانی ها چیزی میپوشن که معنیش رو نمیدونن.

من و آتنا، آذر پارسال، توی یک باغ/رستوران رندوم.

موهام در صورت سشوار نکشیدن، فر درشت یکی از موهبت های الهی هست چون حتی اگر موهات رو شونه هم نکنی دیگران فکر میکنن مدلشه.

توی زنانگی، من یک چیزی که عاشقشم این هست که فرصت میکنی این کفش هارو بپوشی، احتمالا فوت فتیش ها خوششون میاد، خرید مورد علاقه من کفش هست. خیلی وقت ها پیش میاد که روحیه ام پایینه و انرژی ندارم، کفش هایی که گرفتم و نتونستم جایی بپوشم رو دوباره پام میکنم و کمی باهاشون راه میرم.

دهه هشتادی ها چقدر بزرگ شدن، حالا من خودم دقیقا سال ۸۰ هستم (یعنی از همین دهه هستم) ولی مثلا یک متولد ۸۶ میاد و قیافش شبیه کسی هست که ۳۰ سالشه ولی میبینی اینطور نیست و مثلا ۱۸ سالشه خیلی عجیبه. یکیشون میگفت به خاطر فشار زندگی هست. حتی مو هاشون سفید شده و صورت هاشون چروک داره. واقعا ناراحت کننده است که به اندازه سنت نباشی، منم وقتی موی سفید میبینم توی سرم خوشم نمیاد واقعیت، وقتی یکی میگه چند سالته و میگم حدس بزن و وقتی سنم رو درست میگه و یا کمتر میگه واقعا خوشحال میشم. الان سه ساله که کرم دور چشم میزنم چون واقعا از چروک دور چشم بدم میاد، شما هم اینطوری هستین؟
بسیار خب، ادامه سوالات شما:
۱. چطوری باید با افسردگی مبارزه کرد؟ چون تو نوشته هات خوندم مدت های طولانی و فصل به فصل درگیرش بودی
انقدر کار کن که وقت برای افسرده بودن پیدا نکنی. افسردگی زمانی خیلی میزنه بالا که بیکار باشی و فکرای مخالف بیاد تو سرت.
ادامه مطلب ...گویا باکس پیامم منفجر شد و گفتین زود به زود تر بنویسم (دارم همین کار رو میکنم فکر کنم)، من اینهارو توی موارد مختلفی که باز میکردم دیدم، بخشی از متن پیام ها حاوی سوال بوده مثلا، کپی کردم و جواب هارو تایپ کردم:
۱. با آتنا چقدر تفاوت سنی داری؟
۵ سال ازش بزرگتر هستم.
۲. توی یک شهر هستید؟
بله، و حتی نزدیکیم.
۳. کجا آشنا شدین؟
باشگاه قبلیم، مدت ها بعد هم معلم زبانش شدم. همه اینارو نوشتم، باز میپرسین.
۴. خانوادش میدونستن باهم هستین؟باباش محدودش نمیکرد؟
نه، ولی اونقدر ذهن بازی داشتن که مطمئنا از دخترشون حمایت میکردن. آتنا با مادرش و خواهرش زندگی میکنه و پدر نداره.
۵. پست اخیرت رو بارها خوندم، شاید ۱۰ بار..خیلی قشنگ بود. شما انقدر انقدر رابطتون خوب بود چرا جدا شدین؟
چون من تو بازه زمانی بدی بودم و آتنا داشت به خاطرم آسیب میدید و تاوان انسان های اشتباه گذشته ام رو میداد. ازش خواستم که ادامه ندیم.
بقیه سوالات در ادامه:
ادامه مطلب ...رابطه bdsm سرگرمی نیست یک سبک زندگیه و سکس یکی از اجزای ۱۰۰ گانه اش هست که رسانه زرد امروزی با محتوا های چرندی مثل ۵۰ طیف خاکستری خرابش کرده.
ادامه مطلب ...در حالی که یکی از خواهرزاده هام (۲ سالشه) پیشم خوابیده، به دست و پای کوچولوش نگاه میکنم و به آرومی گونه اش رو نوازش میکنم، صدای فیش فیش بینی موقع نفس کشیدنش رو میشنوم و بوی خوبی که از لباس هاش میاد رو حس میکنم. ارتباط خوبی با بچه ها دارم، بهم میچسبن و ول کن نیستن. برام سوال پیش میاد آیا من هم روزی مسئول یک بچه خواهم شد؟ ظالمانست اگر معنایی توی زندگیم نباشه و به این خاطر بخوام بچه ای رو به وجود بیارم که اون بهانهی حیاتم بشه، چون در نهایت اون بچه میپرسه که پس مفهوم زندگی خودش چی میتونه باشه. توی این دور و زمونه وقتی توی رفاه ۱۰۰ درصدی نیستی و بچه میاری، تو یک قاتل تدریجی هستی. اون بچه چه گناهی کرده؟ بعد کنارِ همهی اینها، این سبکی جسمم که توی باشگاه حس میکنم و گاهی بعضی از افراد رو میبینم که مادرن و در تلاشن بدنشون به حالت اولیه برگرده و سال ها طول میکشه و نمیشه، منو میترسونه. یکبار در حال انجام تمرینات مربوط به موازنه بودم و وقتی شکم یکیشون رو دیدم، تعادلم بهم ریخت و افتادم. ادامه مطلب ...
امروز بسیار شلوغ و پردردسر بود. اواسط کارم بودم که غافلگیر شدم. من خودم از سورپرایز شدن خوشم نمیاد ولی این یکی دیگه توی یک وادی دیگه بود. مدیرم پرواز داشت و از صبح رفت و کلی کار و داستان رو سر من بود. توی اون گیر و دار وقتی یک لحظه متوجه حضور افراد جدید شدم، سرم رو آوردم بالا و دیدم آتنا و مامانش اومدن، با یک باکس گل بسیار زیبا و یک بسته شکلات (دقیقا همونی که من دوست دارم)، حرف زدن رو فراموش کرده بودم و واژگان بدیهی رو.
پرانتز باز کنم که پست های مربوط به آتنا همیشه هست ولی برای افراد قدیمی و جدید صرفا جهت یادآوری که ایشون همون کسی هست که مدتی باهم بودیم و به خاطر درگیری های خودم مجبور شدم رابطمون رو محدود و به نوعی تموم کنم ولی همیشه یک دختر به شدت مهربون، عاقل و دوست داشتنی بوده و هست و یکی از افرادی که همیشه من رو درک کرده و هیچوقت ازش ناامید نشدم. چه break up ئی بوده که احترامی که الان بهم میذاره حتی بیشتر از قبل هم هست...
ادامه مطلب ...بچه ها من بیدی نیستم که با این باد ها بلرزم. مثل اینکه فحش و طلسم ها شروع شد مجدد. ادامه مطلب رو ببینید:
ادامه مطلب ...ملاتونین زیر زبونم داره آب میشه و این آهنگ The fate of Ohpelia چقدر قشنگه الان چند ماهه من قفلی هستم روش. واقعیت امر من نسبت به این قطعی اینترنت مثل همه افراد اینجا واکنش نشون ندادم چون سِر شدم، یکی از شغل های من به صورت صد درصدی وابسته به اینترنت هست و عملا الان بازار اون کارم خاموشه ولی به خاطر عدم دسترسی به اینستاگرام و کانال های بی سر و ته تلگرام ناله نمیکنم، پروپوزالم رو هواست، منابع امتحانات پایان ترمم معلوم نیست چیه، دیگه نمیدونم معترض واقعی در اینجا باید من باشم یا خانوم های خانه دار که آخِی، حوصلشون سر رفته. از حساب های اعتباریم نمیتونم استفاده کنم و دائما پرداخت مستقیم دارم با هزار صلوات و سلام که تراکنش موفق باشه. احساس میکنم که دیگه الان نه عصبی ام و نه مثل دوران نوجوانی بهم میریزم، فقط منتظرم، مثل همه. چون درسی که از این قضیه یاد گرفتم اینه که گاهی هیچی از دستت بر نمیاد و باید یک کابوس رو تا انتها تماشا کنی تا بیدار شی. ادامه مطلب ...
قدیمی های اینجا میدونن من درگیر نوشتن یک رمانی بودم، بخش زیادیش تکمیل شده و داشتم امروز صفحاتی رو ازش میخوندم، این قسمت بسیار کوتاه خیلی به دلم نشست:
"مثل مار به تنم پیچید، سیب سرخ و خرابی بودم که از روی شاخه گازم میگرفت، وجود پر از زهرم رو قورت میداد و در لحظه ای، پیله سفت و محکمی میبافت و طردم میکرد و در لحظه ای بعد، هزاربار پروانه میشد و دورم میچرخید، نه رها می شدم و نه در بند بودم، من هیچ چیز نبودم و تمامِ من، او بود..."
آیا من میتونم کسی رو اینطوری دوست داشته باشم و یا کسی، من رو؟ به طرز دردناک و قلقلک آوری قشنگه.
توی پیام هایی که میاد سوالاتی دیدم. درباره روابطم بود بیشترشون، و حال و احوالاتم، خداروشکر اون طلسم های عبری که ارسال میشد رو ندیدم:) خب از آخر به اول، حال و احوالات من ثبات بیشتری داره الان، بماند که ماجرا هایی هم داشتم ولی افسار قضایا رو راحت تر دور مچ دستم میپیچم، توقف ها و آغازها دست خودمه توی خیلی از مسائل، خودم رو به موج ویرانی نمیسپارم مثل قدیم، چون یادمه وضعیتم طوری بود که ترمز نمیگرفتم، کمربند رو قیچی میکردم و پام رو به پدال گاز حماقت های شیرین میبستم و یک میخ درشت دستم بود به اسم احساسات که روی پاهام میکوبیدم و توی یک جاده سراشیبی همه چیز برام سریع میگذشت. ادامه مطلب ...
واقعا بلاگ اسکای شبیه به یک رستوران دره پیتی هست که به هنگام قحطی بهش بر میگردیم. داشتم پست های قدیمی خودم رو نگاه میکردم و اینجوری بودم که Damn literally you say every detail، این حجم از صداقت و صراحت من طوری ترسناکه که انگار کسی منو تهدید به قتل کرده بوده که نشستم همه چیز رو مو به مو نوشتم، لذا به جای پاک کردن تجارب، دارم رمزدار میکنمشون، چون اونها به طور دیوانه واری دارای مضامین روانی و جنسی و دردناکی هستن که دسترسی آزاد بهشون میتونه واقعا انرژی منفی ایجاد کنه. ادامه مطلب ...
خب وبلاگ رو باز کردم، نمیدونم اینی که هر روز کلی فحش میذاره کیه، قبلا میتونستم نادیده بگیرم ولی الان بدم میاد هی یه عالمه پیام باشه، یکی از پیام هاش طلسم هم بود حتی:))) میگفت چشمت به این بخوره مریض میشی ای محیای آبی، حالا گمونم مریض شدم و طلسمش جواب داده، دیشب خیلی بد بود و بد گذشت، صبح حالم بد شد وقتی بیدار شدم (لیترالی صبح خوابیدم ولی خب)، سرکار بودم و دیدم هی بهم ریخته هستم، یکسره باید میرفتم دستشویی میومدم (من IBS دارم)، زیر دلم نقطه ای شروع کردن به درد گرفتن، تعریق و تب و سرگیجه طور، قرص های معمول رو خوردم و هی گرم کردم دلم رو منتظر تا بهتر بشم و دیدم که به جای چیز های دیگه، ازم خون میاد و میره، خون تازه، مثل وقتی که دستش رو آدم میبره.
در مطلب دوم باید بگم هیچی نمیتونم بگم، دارم از حرف میترکم، کاش خواهر بزرگم پیشم بود، بغلش میکردم و میتونستم پیش اون گریه کنم، کاش، عزیزم کجایی تو، آخه چقدر درگیری با زندگی، دوستت دارم و دلتنگت هستم، کاش پیش هم بودیم، واقعا فقط تو میفهمی من چی کشیدم و میکشم.