از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود، هست و می‌شود.
از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود، هست و می‌شود.

Plants and Tears

یکمی برام غریب و ترسناکه که از این به بعد فقط این من باشم که توی اینجا حرف میزنه. امشب میخواستم صحبت هایی داشته باشم اما اتفاقاتی افتاد که اونهارو میذارم برای بعد.


محیا یک گلدون شیشه ای داشت که تنها هدیه از پدرش بود. امشب وقتی داشت وسایلش رو مرتب میکرد، یک اسپره آب دید. اون گلدون، یک گیاه زمستونی بود که توی این فصل باید تمام مدت توی یخچال نگه داری میشد ولی هر روز باید بهش آب میدادیم.


این هفته ها، انقدر درگیر اون محیط کار سمی شده بودیم که به کل یادمون رفته بود. امشب خیلی خوشحال بود که فردا دیگه اون کار وحشتناک وجود نداره. اما وسط مرتب کردن وسایل، وقتی اسپره آب رو دید، شوکه و بُهت زده، یاد گلدون افتاد.


بلافاصله همه جا رو دنبالش گشت و در نهایت فهمید اون گیاه به خاطر کم آبی سوخته و توسط دیگران دور انداخته شده. نمیتونستم جلوی اشک هاش رو بگیرم، جلوی میگرن شدیدی که با گریه کردن شروع میشه، بهم گفت:

"اون فقط یک گلدون نبود! ببین که اون شغل همه چیزم رو ازم گرفت، سلامتیم، ورزش منظمی که داشتم، درسی که میشد بیشتر خوند و مقالاتی که نوشت و کتابی که زودتر چاپ کرد"

بهش گفتم:

"آره، گلدون نماد تمام چیزاییه که از دست دادی، نماد وقتت، جوونیت، تمام کارایی که نکردی، تمام تفریحاتی که نکردی، من میفهممت، نمیخوام هم بهت بگم که اشکال نداره، یه گلدونه، میشه دوباره خرید، اما میدونم هیچی جای اون رو نمیگیره"

ادامه داد که:

"ناراحتم که من از یک گلدون نتونستم مراقبت کنم، چطوری از چیزای دیگه مراقبت کنم؟ مثل بچه بود برام، من هیچی از بابام هدیه نمیگیرم، این تنها چیزی بود که داشتم"

بهش گفتم:

"میفهمم، مهم اینه که دیگه از این به بعد قرار نیست گلدونی رو از دست بدی و الان حق داری گریه کنی و عزادار باشی، من با تو ام و تو تنها نیستی"


و پریشان، متلاطم، غمگین، خسته و فرسوده اما امیدوار، در تاریکی، دوباره دو روح، یکی شده تر از هر وقتی، روی تخت افتادند.

Fun fact


یکی از شما ها برام این رنگ رو فرستاده و میگه این رنگِ من هست. خیلی جالبه چون فرنچ ناخن هام الان چیزی نزدیک به اینه :)

Next to me


یکبار یکی ازم پرسید تو "محیا هستی" و چرا عنوان Harold Willis رو برای خودت انتخاب کردی. چون برام با ارزشه. خیلی وقت ها نظاره گر صحبت دختر 24 ساله و اون مرد 33 ساله درونم هستم، مکالماتشون رو دوست دارم، دعوا هاشون، بحث ها، حول محور این که باید درس بخونی، این کارو بکن، چرا؟ چرا نداره، چون من میگم، شاید خیلی ها فکر کنن این یک حالت اختلال باشه ولی همین منو جمع میکنه و باعث میشه ادامه بدم. یعنی من، به وضوح میتونم ببینم و حس کنم وقت هایی که نوازشم میکنه، بازو های سفت و محکم و بزرگ و گرمش رو حس میکنم.

وقتی موهام رو میشوره، خشک میکنه، نگران قند خونم هست و بهم میرسه، وقتی ناراحتم میفهمه و ازم میپرسه و سریع دنبال اینه که یک چیز خنده دار برام جور کنه، آدم های سمی رو بلاک میکنه برام، کامل تر بگم، یک مرد خوشگل تر و تمیز که ایده آل منه، همون ضد اجتماعِ درونگرای جدی و ساکت که همه جا باهامه، نسبت به من فقط "دهنده و ارائه کننده" خدماته و من عملا هیچی برای ارائه کردنِ بهش ندارم و همین سرخورده ام میکنه،  اگر تا الان داشتم و کار هایی کردم فقط باعث ناامیدیش بودم چون غم توی چشم هاش رو میبینم وقتی به آینه نگاه میکنم.

بابت تصمیمی که برای استعفا گرفت، نمیتونم توصیف کنم چقدر الان حالم خوبه و تو وضعیت پایدارتری قرار گرفتم، برای کنترل استرسم در مورد آینده، یک part time job مربوط به علاقه ام (زبان) توی یک موسسه خیلی خوب جور کرد و امروز ظهر، دستی به سر و روم کشید و کت تنم کرد و آخرین مرحله مصاحبه ام رو انجام داد و پذیرش گرفتم. الان چیزی که خیلی خوشحالش میکنه تنها موندن تو خونه هست و منم گفتم باشه، میذارم تنها باشی، اینجوری شارژ میشه، با سکوت، حرف نزدن و اینکه سرش به کار خودش باشه. من آبیِ اون هستم و اون، خاکستریِ من.

حالا چرا Harold Willis، خب این اسم کاملش هست و Harry هم بهش میگم/میگن، واقعیت امر این هست که این شخصیت رو توی یک رمان که 10 سال طول کشید بنویسم "زنده" کردم و بعد دیدم تمام مدت، من خودِ اون بودم و اون، خودِ خودِ من. وقتی بهم میگن برو خودت رو درمان کن من اینجوریم که "اصلا مریض نیستم"! از وقتی این بخش رو شناختم با هویت خودم به حدی از صلح رسیدم که این آگاهی بهم گفت چرا تمام مدت انقدر کلافه بودم و روابط نوسانی و متشنج داشتم، تنها مشکل فعلی این هست که خیلی وقت ها باید قطعی انتخاب کنم میخوام کدوم باشم.

Professors are idiots part II

چند روز پیش یک پست گذاشتم:

https://bluemahya.blogsky.com/1405/04/25/

که استاد راهنمای بیخودی انتخاب کردم. حالا علت انتخاب ایشون چی بود؟ مارگزیده از ریسمون سیاه و سفید میترسه. انقدر از اساتید مرد چیزای ناجور دیده بودم و با توجه به مسائلی که خواننده های قدیمی میدونن دل خوشی از آقایون در محیط آموزشی نداشتم، گفتم بذار یک زن بی حاشیه انتخاب کنم (حالا بماند من با اساتید زن هم داستان داشتم و اینجا تعریف کردم ولی این استاده به هیچ وجه تایپ من نبوده و نیست و نخواهد بود).


حالا از اون طرف، اساتید مرد گروه هم هر کی به نحوی رد فلگ داشت، کلا این انرژی کیری دارک ساید من هر مرد خداپرستی رو میتونه درگیر افکار کصشر کنه، وایب و نشونه هاش هم خیلی سریع مشخص میشه و سر همین گفتم از دردسر دوری کنم. اما معضل اصلی از اونجا شروع شد که دیدم این خانم در سوابق علمی خودش ریترکت داشته، اون استاد قبلی هم که در دانشگاه قبلی بود و همه در جریان هستن رو بعدا ها دیده بودم دیگه، بهم‌ گفته بود این زنه رو انتخاب نکن و منو انتخاب کن و نامه نگاری اداری داره فقط کمی و منم از سر لج و به طور عمدی، این زنه رو انتخاب کردم :) بعد هم رابطمون چطوری تموم شد رو در پست های آخر تگ He توی همینجا گفتم.

توی جلسات تصویب موضوع تا تصویب پروپوزال همه چیز با من و موضوعم اوکی بوده ولی تو جلسه نهایی یکی از استادای مرد تخم سگ که خیلی دوست داشت من باهاش بردارم و من نخواستم هی ایرادات الکی میگیره که تا اون موقع اصلا هیچ اشاره ای بهشون نشده بود و استاد راهنمای کون گشاد من هم آنلاین توی جلسه شرکت کرده بوده! بابا احمق حضوری برو خب! دفاع نمیکنه که هیچ، عنوان پایان نامه من از یک چیز شسته رفته‌ی خوشگل تبدیل میشه به یک چیز دراز کیر خری.


بعد هم که سر مقاله بهتون گفتم چیشد، چشمم آب نمیخوره با این زنه ۱ دونه چاپ درست حسابی داشته باشم واقعیت، باید تمرکز کنم توی دکترا یه چیزایی بتونم انجام بدم، فقط بی صبرانه منتظر قرارداد از طرف ناشر هستم برای کتابم که اونا هم فقط یک تماس اولیه انجام دادن و گفتن کار در حال ویراستاریه.
یعنی توی ۲ سال ارشد، یکسره بحث و داستان داشتم با استادای مختلف، انگار توی یک تانک آب پر از کوسه بودم، هی پرسیدن این که "موضوعت چیه، با کی میخوای برداری، بیا یک جلسه تو دفترم داشته باشیم، دیشب خواب دیدم استاد راهنمات شدم" و صحبت های مضحک و من همه رو کیر کردم و این زنه رو برداشتم و چشم بازار رو کور کردم، حالا ببینم چه چیزی از آب در میاد آخرسر.