یکمی برام غریب و ترسناکه که از این به بعد فقط این من باشم که توی اینجا حرف میزنه. امشب میخواستم صحبت هایی داشته باشم اما اتفاقاتی افتاد که اونهارو میذارم برای بعد.
محیا یک گلدون شیشه ای داشت که تنها هدیه از پدرش بود. امشب وقتی داشت وسایلش رو مرتب میکرد، یک اسپره آب دید. اون گلدون، یک گیاه زمستونی بود که توی این فصل باید تمام مدت توی یخچال نگه داری میشد ولی هر روز باید بهش آب میدادیم.
این هفته ها، انقدر درگیر اون محیط کار سمی شده بودیم که به کل یادمون رفته بود. امشب خیلی خوشحال بود که فردا دیگه اون کار وحشتناک وجود نداره. اما وسط مرتب کردن وسایل، وقتی اسپره آب رو دید، شوکه و بُهت زده، یاد گلدون افتاد.
بلافاصله همه جا رو دنبالش گشت و در نهایت فهمید اون گیاه به خاطر کم آبی سوخته و توسط دیگران دور انداخته شده. نمیتونستم جلوی اشک هاش رو بگیرم، جلوی میگرن شدیدی که با گریه کردن شروع میشه، بهم گفت:
"اون فقط یک گلدون نبود! ببین که اون شغل همه چیزم رو ازم گرفت، سلامتیم، ورزش منظمی که داشتم، درسی که میشد بیشتر خوند و مقالاتی که نوشت و کتابی که زودتر چاپ کرد"
بهش گفتم:
"آره، گلدون نماد تمام چیزاییه که از دست دادی، نماد وقتت، جوونیت، تمام کارایی که نکردی، تمام تفریحاتی که نکردی، من میفهممت، نمیخوام هم بهت بگم که اشکال نداره، یه گلدونه، میشه دوباره خرید، اما میدونم هیچی جای اون رو نمیگیره"
ادامه داد که:
"ناراحتم که من از یک گلدون نتونستم مراقبت کنم، چطوری از چیزای دیگه مراقبت کنم؟ مثل بچه بود برام، من هیچی از بابام هدیه نمیگیرم، این تنها چیزی بود که داشتم"
بهش گفتم:
"میفهمم، مهم اینه که دیگه از این به بعد قرار نیست گلدونی رو از دست بدی و الان حق داری گریه کنی و عزادار باشی، من با تو ام و تو تنها نیستی"
و پریشان، متلاطم، غمگین، خسته و فرسوده اما امیدوار، در تاریکی، دوباره دو روح، یکی شده تر از هر وقتی، روی تخت افتادند.
یکی از شما ها برام این رنگ رو فرستاده و میگه این رنگِ من هست. خیلی جالبه چون فرنچ ناخن هام الان چیزی نزدیک به اینه :)
چند روز پیش یک پست گذاشتم:
https://bluemahya.blogsky.com/1405/04/25/
که استاد راهنمای بیخودی انتخاب کردم. حالا علت انتخاب ایشون چی بود؟ مارگزیده از ریسمون سیاه و سفید میترسه. انقدر از اساتید مرد چیزای ناجور دیده بودم و با توجه به مسائلی که خواننده های قدیمی میدونن دل خوشی از آقایون در محیط آموزشی نداشتم، گفتم بذار یک زن بی حاشیه انتخاب کنم (حالا بماند من با اساتید زن هم داستان داشتم و اینجا تعریف کردم ولی این استاده به هیچ وجه تایپ من نبوده و نیست و نخواهد بود).
توی جلسات تصویب موضوع تا تصویب پروپوزال همه چیز با من و موضوعم اوکی بوده ولی تو جلسه نهایی یکی از استادای مرد تخم سگ که خیلی دوست داشت من باهاش بردارم و من نخواستم هی ایرادات الکی میگیره که تا اون موقع اصلا هیچ اشاره ای بهشون نشده بود و استاد راهنمای کون گشاد من هم آنلاین توی جلسه شرکت کرده بوده! بابا احمق حضوری برو خب! دفاع نمیکنه که هیچ، عنوان پایان نامه من از یک چیز شسته رفتهی خوشگل تبدیل میشه به یک چیز دراز کیر خری.